دل نوشته های من از خودم و خدای خودمَ ... شادی ها و غم ها

خلاصه از هر دری من باب سخن با دوستان ...

دل نوشته های من از خودم و خدای خودمَ ... شادی ها و غم ها

خلاصه از هر دری من باب سخن با دوستان ...

آنگاه که دشواری رخ می نماید چه باید کرد؟


ملکا ذکر تو گویم ..  

که تو پاکی و خدایی .. 

نروم جز به همان ره .. 

که توام راهنمایی ...  

یا ذوالجلال و الاکرام ... 

این روزا خسته ات کردم از بس که برات حرف میزنم ... میدونم .. ببخش اما تنهام و بی همزبون ... زندگی مسخره ایی شده ولی با همه اینا هنوز حاضرم سرم رو بدم تا درست بشه و ازین بحران دربیاد ...واسه زندگیم هر کاری میکنم تا درست بشه و سر و سامونی دوباره بگیره .. دریای طوفانی زندگی منم آروم میشه حال به هر سختی و مشقتی .. چشمام دائم می سوزه .. اشکم دائم روونه اس و گرم .. دلم می سوزه .. خدا رحمتش کنه مادر رو همیشه حرف خوبی میزد حالا بماند ... اونقدر تنهام و بی قرار فقط از خبر شادی شیمای عزیزم ته دلم بسیار شادم .. یعنی یادش دلم رو شاد میکنه ... یه نیم ساعت پیش تماس گرفت و شخصا هم خبر داد و هم دعوتمون کرد ... آآآآی دل خوش سیری چند ... دیروز عصر تماس گرفتم گوشیش جواب نداد ... اسمس هم به ایران ول نمی رسه ... عزیز دلم .. شیمای مهربون و نجیب براتون آرزوی با هم شاد بودن و شاد زیستن و با هم شاد رفتن میکنم .. که هرگز تحمل حتی لحظه ای دوری از هم رو نداشته باشین ... اونم وصالی پس از ۷ سال ... 

دلم میگیره .. چشام خیس میشه وقتی یاد اون روزای خوش خودمون میافتم ... کم بودن و زود گذر ... قدر دونستم بخدا قدر دونستم و شکرش رو هم گفتم ... بگذریم که کلی برنامه واسه مجلسش دارم و ایشالا تا اون روز که راستی ۲۵ تیر ماه و هم روز تولد ۲ سالگی گل ما آینازی ... دلمون شاده و کنار هم و در مشهد مقدس مستقر ... ایشالا*** 

خدایا به فریادم برس که خیلی بی کسی داره داغونم میکنه و بی قراری ... تا آخر هفته هم ترک کار میکنم به سلامتی ... موری هنوز تکلیفمون رو مشخص نکرده .. با هم ریز ریز حرف میزینیم که همیشه با حرف نه اش کار به دعوا میکشه و بعد سکوت .... خسته ام ! 

دلم می خواد برم یه جایی تنهای تنها باشم لب دریا ... تو حرم آقام امام رضا یا تو حرم آقا امام زمان ... میرم ایشالا بذار جابجا بشیم با خیال راحت ... مامی و بابا امشب راه میافتن بسلامتی تا مسائل ما رو حل کنن ... ایشالا که ختم بخیر میشه ... یا زهرا  

نفسم دائم تنگه و گرفته .. دیشب حسابی چسبید دو تایی رفتیم تا ۱۲ شب هواخوری تو چمن های فلکه اما حسین و گپ های کوتاه و با احتیاط ... همه اش میگه برای چی میخوان بیان .. بگو نیاین ... خوب عزیزم تو که دست رو دست گذاشتی و من رو هوا معلقم و دارم جون میدم ...  

خدایا خودت بهش آرامش بده که دست از لجاجت برداره ... دیشب با همکار صمیمی اش مرجان صحبت کردم .. خیلی قبولش داره شاید با صحبت های اون آروم بشه چیزایی گفت که من تا بحال از زبونش نشنیده بودم ..برام جالب بود و ناراحت کننده که من اینقدر از تو دورم که به من حرف دلت رو نگی ... خیلی غصه به دلمه ازت ولی دنیاها دوست دارم ... بوسه صبحم موقع خداحافظی حسابی بهم چسبید و گفتم خدایا مگه عشق معجزه نمیکنه ... پس من منتظرم ... ! بامید رهایی **** 


 

خبر ازدواج یه عزیز ... شیما جون من ...!


شیمای گلم از دیشب که خبر نامزد شدنت با حسام عزیز رو شنیدم ... بال درآوردم  

چه وصالی بشه ... لیلی و مجنونی که به هم رسیدن ... 

الهی مبارک باشه دختر خاله قشنگ و مهربونم ... 

براتون عشق آرزو میکنم و هر روز عاشق تر بودن ...  

دیگه پریدی بسلامتی ... چه شبی بشه شب نامزدیت گلم ... 

دیروز صبح سرکار به یادت بودم و عصر خبر خوش شنیدم ... 

الهی هزار بار مبارکت باشه ... شاد باشین و عاشق 


زنگ خطر ...


خدای مهربون دل همه عاشقا ...  

یه حس خطر .. یه حس بدی زندگیمو گرفته ... 

موری من خیلی بد شده ... چشماشو بسته و هیچی نمیبینه جز خودش ...  

نه اون حتی خودش رو هم نمیبینه ... فعلا کور دل شده حسابی ... 

خدایا کمکم کن تو این ماه عزیزت که ماه خودته ... به هدف بزرگ زندگیمون برسیم و موری راحت شه ... خیلی بی قراریم ... این کابوس کی تموم میشه و ما خلاص ... 

یا رب ... نظر تو برنگردد ...